درد و دل و واقعیت ها

برای ماندن باید رفت... گاه در قلب کسی... گاه از قلب کسی...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 :: 01:01 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

حقیقت داره بی تو،من

همه دنیام کابوسه

حقیقت داره رویایی که

توی ذهن می پوسه

حقیقت یعنی اون حسی

که ناگفته ست

ولی تلخه

یه عکسی که توی قابه،

هواش اینجاست

خودش رفته...

یه چیزی مثل بی خوابی

یه حسی مثل بی تابی

یه رویای محرک توی بیداری

حقیقت یعنی دلتنگی

شبایی که دلت ابره

چشمات بارونیه اما

کسی اونو نمی فهمه

حقیقت رفته این روزا

کسی جاشو نمیدونه

یه شعرِ نصفه نیمه ست که،

کسی اونو نمی خونه...


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 12 فروردین 1393 :: 21:03 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

بنویس از سر خط

فقط همین

نه شعر بگو

نه از من حرفی بزن

نه به من فکر بکن

بگذار تا همیشه از ذهنت پاک شوم

مانند دود قطار که لمحه ای بعد در افق محو می شود

این هم بابت دردی که  من باید تا ابد داشته باشم و در ذهنم در قلبم حک شده باشی

غصه نخور این روز ها میگذره و من هم در افق محو می شوم.

 

 

دیر کردی.دیر.

همیشه و سه نقطه و دیگر هیچ

سکوت میکنم به احترامت. کار دیگری از دستم برنمی آید. نمی خواهم باور هایت خدشه دارشود و  اذیت شوی.همان بنویس سکوت بگذار این بحث را نیمه کاره بگذارم و در افق اشک هایم محو شوم.

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 04 فروردین 1393 :: 23:31 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

دو گنجشگ

زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوب منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من آوردند. سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل حضرت سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت: الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
 
 
برای او که دلتنگ مهربانی همسرش است !

وقتی از عشق می گفتم تجسم میکرد در ذهن خسته اش ..
دروغ و خودخواهی را،
شکست و جدایی را
شاید ذره ایی صداقت و وفا
و دیگر هیچ !!

 

وقتی از عشق می گفتم در نگاه پر معنایش زلالی اشکهای بی طاقتی آزارم میداد
گویی او از عشق و عاشقی نفرتی عمیق دارد !!

وقتی از عشق می گفتم به نقطه ایی مبهم خیره میماند!
نمیدانم شاید
به عشقش
به گذر ثانیه های عمرش
به صداقت و وفای به عهدش
وشاید به جدایی از یارش فکر میکرد !!

صورتش در عین زیبایی غمی آشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم می لرزید !
نمیدانم عشق با این همه زیبایی چگونه برای او زشتی مطلق بود !!
نمیدانم عشق کدام رویش را نشان او داده بود که اینگونه بیزار بود از دقایق عاشقی اش
از دریچه نفرت به عشق نگاه میکرد و این برایم معمایی حل نشده بود !!

می گفت:
وقتی در اوج دوست داشتن ، در اوج خواستن ناگهان تنها میشوی …
وقتی تمام وجودت پر میشود از بودنش، از حضور نابش و ناگهان دقیقه ها باز میمانند از گذر

لحظه های عبورش …
وقتی با تمام وجود تکیه میکنی بر عاشقی عشقت و ناگهان عشقت بی رمق می شود از تکیه گاه بودن…
وقتی در نگاهش عاشقی اش را می بینی و یکباره عشق را در میان حجمه نگاهش گم میکنی…
وقتی آغوش گرمش مامنی است برای دلتنگیهایت و ناگهان در میان هجوم نگاه های هرزه آغوشش را گم میکنی …
وقتی لمس دستانش همه دلخوشیت است و یکباره دستانت را خالی از دلخوشی میبینی…
وقتی روزهای دیدارش فاصله میگیرد از بی تابی دل عاشقت …

آنجاست که
” به بیرحمی عشق ایمان می آوری” شیرینی روزگاره

به او گفتم:
عشق موهبتی است الهی !!

این ماییم که با اشتباهاتمان روشنایی و نورش را میگیریم و ظلمت و تاریکی به آن هدیه میکنیم !!

آری عشق زیباست اگر زیبا دیده شود و پاک بماند …

 

 

اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته.

 

 

اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی.

 

چون تلخترین شیرینی روزگاره

 

 

می گویند عشق آنست که به او نرسی
و من می دانم چرا …!
زیرا در روزگار من،
کسی نیست که زنانه عاشق شود
و مردانه بایستد…
..

 

 

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن


حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست


ارسال شده در تاریخ : جمعه 01 فروردین 1393 :: 22:49 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

 

کپی شده:

 

همیشه دقیقا وقتے پر از حرفے . . .

وقتے بغض مے کنے . . .

وقتے داغونے . . .

وقتے دلت شکسته . . .

دقیقا همین وقتا انقد حرف دارے که . . .

فقط مے تونے بگے بیخیال . . .

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1392 :: 22:51 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

 

 

 

به سلامتی اونایی که این روزاشون به تظاهر می گذره!

تظاهر به بی تفاوتی...

تظاهر به بی خیالی...

تظاهر به شادی...

به اینکه دیگه چیزی مهم نیست...

به اینکه گور بابای دنیا...

به اینکه از ما که گذشت...

ولی فقط خودشون میدونن که چقدر این روزا سخت میگذره!

عشق ...

چه به ناگهان بیاید، چه به آهستگی

فرقی نمی کند

تو را به تمامی در بر خواهد گرفت

مثل خیس شدن:

چه در باران باشد، چه در مه...

هروقت تونستي برف روسياه كني ... پر كلاغ رو سفيد كني .... آتش رو بوس كني ... توي آب يه نفس
عميق بكشي...
اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم...

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 اسفند 1392 :: 13:57 :: توسط : xn--ugbaag1hwa


مورد داشتیم پول قرض کرده رفته دکتر،دکتر نبوده.
پرسیده دکتر کجاست؟
منشی گفته رفته سبد کالاش رو بگیره!!!

 

 

×××××××××××××××××

 

 


مورد داشتیم دختره تا اخر اسفند اومده روز اول عیدم با استادا سفره هفت سین پهن کردن.....

 

 

×××××××××××××××××

 

 


مورد داشتیم طرف رفته خواستگاری،عروس چای آورده...
.
.
.
.
.
.
.
داماد گفته:اگه میشه تو لیوان خودم بیار!!!

 

 

×××××××××××××××××

 

 


مورد داشتیم پسره با مخاطب خاصش دوست شده بهش میگه:
عزیزم!!!تو اولین عشق منی!!!!
بعد که باهاش به هم میزنه میره کنار دریا میگه:
دریا...













648مین عشق مرا بردی...
دریا....

 

 

×××××××××××××××××

 

 


 


مورد داشتیم دختره رفته فروشگاه لوازم ساختمانی یه سطل رنگ صورتی خریده آورده پرایدشو رنگ کرده آخرشم کلی ذووووق که ماشینم چقد خوجگل شده قررررررربونش برم...

 

 

×××××××××××××××××

 

 


ی مورد داشتیمممممممم........
عجب موردی...........
دختر با کل پسرای دو تا دبیرستان دوسته بعد یکی از دوست پسراش بهش میگه عزیزم تو خیلی پاک و معصومی...........
مورد دیگه؟؟؟؟؟؟؟
نیست؟؟؟؟

 

 

×××××××××××××××××

 

 


مورد داشتیم معلم یه کلاس وقتی می بینه دندون شیری شاگردش افتاده برای اینکه بقیه بچه ها مسخرش نکنن رفته دندوناشو کشیده بعد هم چند تا مجری و خبر نگار دندوناشونو کشیدن

 

×××××××××××××××××

 

مورد داشتیم طرف تو خوابگاه به خاطر کثیفی همه ظرفا یه قابلمه دوازده نفره برداشته وتوش یه تخم مرغ نیمرو کرده مدیونید اگه فکر کنید من بودم!


 

××××××××××××××××

مورد داشتیم به رولت خامه ایی میگفته کیک حلقه ایی
خدایا اینو کجای دلم بذارم


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 21:03 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

داستان قصر بی ستون

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد

 

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند  و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

 

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

 

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…

 

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …

 

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه  اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …


 

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

  ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم… اسکات پک

  


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 09 بهمن 1392 :: 18:17 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

 

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

 

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.

 

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کرد و گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم...


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 :: 18:08 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

یــــادم بــــاشد
حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد…

یــــادم بــــاشد
که کوله بارم باید سبک باشد من برای آموختن به اینجا آمده‌ام نه برای ماندن…

یــــادم بــــاشد
که باید سکوت کنم و بر سیاهی نور بپاشم…

یــــادم بــــاشد
کینه را تنها با مهر و دو رنگی را تنها با صداقت پاسخ دهم…

یــــادم بــــاشد
سنگ خیلی تنهاست، باید با او لطیف رفتار کنم مبادا
دل تنگش بشکند…

یــــادم بــــاشد
از آب، درس آرامی بگیرم و از آسمان، درس پاک زیستن…

یــــادم بــــاشد
از موج دریا درس خروش بگیرم و استقامت…

یــــادم بــــاشد
گره تنهایی و دلتنگی هرکس تنها به دست خودش باز می‌شود…

یــــادم بــــاشد
هرگاه ارزش زندگی یادم رفت به کودکان بنگرم تا ارزش بودن را احساس کنم…

 

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.
یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
یادم باشد که: هرگز به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 03 دی 1392 :: 22:25 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

صفحه قبل123...5

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید عکس منو یرادرزاده ام حسین هستش کلاس پنجمیه... منم لیسانس حسابدرایمو از پیام نور مرکز آمل گرفتم.یه جایی مشغول به کارم از ماهی 300شروع شد الانم ماهی 400 بیمه نیستم.اما از هیچی که بهتره. الان دانجشجو ترم 2ارشدم شبانه ی مازندران ودیگر هیچ
نويسندگان
پيوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید